میخواستم . . .
«خواستم مثل آسمان باشم، منجی شهر نیمهجان باشم، آشیان پرندگان باشم، با همین دست خالی و سردم.»
شاید این دنیا برامون بهشته اما خودمون خبر نداریم...
«خواستم مثل آسمان باشم، منجی شهر نیمهجان باشم، آشیان پرندگان باشم، با همین دست خالی و سردم.»
وقتی موعد اعدام سقراط رسید زنش را دید که داشت گریه میکرد
نزدیکش شد و پرسید: چه چیزی باعث گریه ات شده عزیزم؟
زن در حالی که گریه میکرد گفت: ظالمانه کشته خواهی شد
سقراط گفت: یعنی اگر عادلانه کشته میشدم گریه نمیکردی؟
زن گفت: منظورم اینست که بیگناه کشته می شوی!
سقراط گفت: یعنی دوست داشتی گناهکار باشم؟
زن خود را از آغوش او رها کرد و گفت:
الهی بری زیر گل که موقع مردن هم دست از فلسفه و منطق برنمیداری!!
«حالا دلیل دیگری برای زندگی داریم: آموختن، یافتن و آزاد بودن. ده هزار مرحله و بعد صدها مرحلهی دیگر را طی کردیم تا آموختیم تکامل وجود دارد و صدها سال دیگر را باید طی کنیم تا بفهمیم که هدف ما در زندگی، یافتن تکامل و سپس نشاندادن راه آن به دیگران است!»
پرندهای به نام آذرباد؛ ریچارد باخ، ترجمهی سودابه پرتویی
آنقدر نماندى كه مرا زار ببینى؛ لعنت شده و خسته از آزار ببینى.
رفتی، در و دیوار اتاقم قفسم شد؛ حس خفگی بغض گلو، همنفسم شد.
تو بی من و من با یاد تو شكستم؛ آویخته بر دار، تو انگار نه انگار.
هر ثانیه بی تو به خودم رنج كشیدم؛ تو عین یقین بودى به انكار رسیدم.
تو نیست شدى؛ هستی من نیست شد از تو. پشت سر پرواز تو با اشک دویدم.
تو بی من و من با یاد تو شكستم؛ آویخته بر دار، تو انگار نه انگار.
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفتهها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
میرمیدی
میرهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
میکشیدی
میکشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظهی تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه، هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو
فروغ، تهران، ۱۲ مهر ۱۳۳۶
آسمان چشم او آیینهی کیست؟ آنکه چون آیینه با من روبهرو بود. درد و نفرین، درد و نفرین بر سفر باد. سرنوشت این جدایی دست او بود.
گریه مکن که سرنوشت، گر مرا از تو جدا کرد، عاقبت دلهای ما، با غم هم آشنا کرد. چهرهاش آیینهی کیست؟ آن که با من روبهرو بود. درد و نفرین بر سفر؛ این گناه از دست او بود.
ای شکسته خاطر من، روزگارت شادمان باد. ای درخت پر گل من، نوبهارت ارغوان باد. ای دلت خورشید خندان، سینهی تاریک من، سنگ قبر آرزو بود. آنچه کردی با دل من، قصهی سنگ و سبو بود. من گلی پژمرده بودم، گر تو را صد رنگ و بو بود.
۳ روز گذشت . . .
تو این ۳ روز خیلی چیزا تغییر کرد
قبلش خوشحال بودیم و کلی برنامه داشتیم واسه جشن و عروسیایی که در پیش بود
واسه مهمونی هایی که داشتیم
کارایی که برنامه ریزی کرده بودیم انجام بدیم
ولی نشد که بشه. یه مرگ ناگهانی همه رو کنسل کرد.
انقد یهویی بود که نفهمیدیم چی شد اصلا
مرگ سن و سال نمیشناسه براش فرقی نمیکنه پیری، جوونی یا بچه ای. فقیری یا پولدار. خوشبختی یا بدبخت.
هر موقع اراده کنه میاد سراغت جون خودتو که میگیره یه تیکه از روح و قلب عزیزانتم ازشون میگیره
خسته ام، از سر و کله زدن های بی فایده، از تحمل افکار و رفتار و کردار آدما،
از هر چیزی باعث میشه غصه هامو بریزم تو خودم و بروز ندم
با هیچکس نمیتونم درمورد ناراحتیم صحبت کنم همه پشیمونم میکنن
فقط خودمو قانع میکنم که نباید کاری کنی، حرفی بزنی، عکس العملی نشون بدی و خودمو میزنم به بیخیالی
انقد بیخیال که بعضی روزا هیچ واکنشی نسبت به هیچی ندارم یه روتین تکرار میشه و روزم میگذره. نه حرفی نه کاری، هیچی
نمیدونم تا کی ادامه داره ولی خسته شدم واقعا مثل یه پرنده میمونم که تنها تو قفس زندانی شدم
آیا برنامه نویس میشم؟
از چند سال پیش باید شروع میکردم ولی هر بار به یه بهونه ای کنسل کردم .
درواقع دارم خودمو گول میزنم و ازش فرار میکنم. چون هم میترسم هم سخته برام خیلی سخته برام واقعا
اینکه ساعت ها و روزا ها و هفته ها وقت بذارم واسه یادگیری بخوام مدام تمرین کنم و اگه چند روز فاصله بگیرم ازش هر چی یاد گرفتم یادم بره و باز برگردم سر خونه اول به شدتتت اذیت کننده و سخته
بار ها امتحان کردم با استادا و دوره های مختلف ولی بازم نتونستم
حس میکنم ته این دور زدن و فرار کردنا یه ضرر خیلی بزرگ در انتظارمه
گیمر اینجا هست؟
قصد دارم گیم رو شروع کنم ولی نمیدونم از چی استارت بزنم . میخوام بهم گیم معرفی کنه واسه شروع